تبليغاتX
دفتر دل.....

دفتر دل.....

همه لرزش ِ دست و دلم از آن بود

که عشق

پناهی گردد ،

پروازی نه

گریزگاهی گردد.

 

آی عشق ، آی عشق

چهره ی آبی ات پیدا نیست.

 

و خنکای مرهمی

بر شعله ی زخمی

نه شور ِ شعله

بر سرمای درون.

 

آی عشق ، آی عشق

چهره ی سُرخ ات پیدا نیست.

 

غبار ِ تیره ی تسکینی

بر حضور ِ وَهن

و دنج ِ رهایی

بر گریز ِ حضور،

سیاهی

            بر آرامش آبی

و سبزه ی برگچه

            بر ارغوان

 

آی عشق ، آی عشق

رنگ ِ آشنایت پیدا نیست

شاملو

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/02/08ساعت 11:17  توسط سمیرا  | 

برای من دعا کنید،برای من که خسته ام

چو مرغکی به یک قفس،اسیرو پرشکسته ام

برای من که آرزو،زشاخۀ دلم پرید

برای دیده ام خدا سحاب پر نم آفرید  

 

خداحافظ

+ نوشته شده در  جمعه 1389/04/04ساعت 13:0  توسط سمیرا 

بخوان مارا...

بخوان ما را

 

منم پروردگارت

 

خالقت از ذره ای ناچیز

 

صدایم کن مرا

 

آموزگار قادر خود را قلم را، علم را، من هدیه ات کردم بخوان ما را

 

منم معشوق زیبایت

 

منم نزدیکتر از تو به تو اینک صدایم کن رها کن غیر ما را، سوی ما باز آ

 

منم پروردگار پاک بی همتا منم زیبا که زیبا بنده ام را دوست میدارم تو بگشا گوش دل

 

پروردگارت با تو میگوید تو را در بیکران دنیای تنهایان

 

رهایت من نخواهم کرد بساط روزی خود را به من بسپار

 

رها کن غصه یک لقمه نان و آب فردا را تو راه بندگی طی کن

 

عزیزا من خدایی خوب میدانم تو دعوت کن مرا بر خود به اشکی، یا خدایی، میهمانم کن

 

که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم طلب کن خالق خود را

 

بجو ما را تو خواهی یافت که عاشق میشوی بر ما

 

و عاشق میشوم بر تو که وصل عاشق و معشوق هم

 

آهسته میگویم

 

خدایی عالمی دارد قسم بر عاشقان پاک با ایمان

 

قسم بر اسبهای خسته در میدان

 

تو را در بهترین اوقات آوردم قسم بر عصر روشن تکیه کن بر من

 

قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور

 

قسم بر اختران روشن اما دور رهایت من نخواهم کرد بخوان ما را

 

که میگوید که تو خواندن نمیدانی؟ تو بگشا لب

 

تو غیر از ما خدای دیگری داری؟

 

رها کن غیر ما را آشتی کن با خدای خود

 

تو غیر از ما چه میجویی؟

 

 تو با هرکس بجز با ما چه میگویی؟ و تو بی من چه داری؟ هیچ!

 

بگو با من چه کم داری عزیزم؟ هیچ! هزاران کهکشان و کوه و دریا را

 

و خورشید و گیاه و نور هستی را

 

برای جلوه خود آفریدم من ولی وقتی تورا من آفریدم

 

بر خودم احسنت میگفتم تویی زیباتر از خورشید زیبایم تویی والاترین مهمان دنیایم

 

که دنیا بی تو، چیزی چون تو را کم داشت تو ای محبوبتر مهمان دنیایم

 

نمیخوانی چرا ما را؟؟؟ مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟ هزاران توبه ات را گرچه بشکستی

 

ببینم، من تو را از درگهم راندم؟ اگر در روزگار سختیت خواندی مرا

 

اما به روز شادیت، یک لحظه هم یادم نمیکردی به رویت بنده من، هیچ آوردم؟ که میترساندت از من؟

 

رها کن آن خدای دور

 

آن نا مهربان معبود

 

آن مخلوق خود را این منم پروردگار مهربانت ، خالقت اینک صدایم کن مرا با قطره اشکی

 

به پیش آور دو دست خالی خود را

 

با زبان بسته ات کاری ندارم لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم غریب این زمین خاکیم

 

آیا عزیزم حاجتی داری؟ تو ای از ما

 

کنون برگشته ای اما کلام آشتی را تو نمیدانی

 

ببینم، چشمهای خیست آیا گفته ای دارند؟ بخوان ما را

 

بگردان قبله ات را سوی ما اینک وضویی کن

 

خجالت میکشی از من؟ بگو، جز من کس دیگر نمیفهمد به نجوایی صدایم کن

 

بدان آغوش من باز است برای درک آغوشم

 

شروع کن، یک قدم با تو تمام گامهای مانده اش با من ...

 

تمام گامهای مانده اش با من ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/03/19ساعت 23:37  توسط سمیرا  | 

حکمت خدا

بنده گفت خدا چرا آرزویم را بر آورده نمی کنی؟؟؟


مدت هاست که به درگاهت دست اجابت بلند کرده ام.


خدایا همین یکبار ...


همین یک آرزو...


و این آخرین آرزوی من است...


فرشته خندید و با خود گفت: چه دروغ بزرگی آخرین آرزو!!!


تا جائی که به یاد دارم آرزو های آدمیان بی نهایت بوده...


خدا خندید و گفت: دو بار از کار انسان ها خنده ام می گیرد:


یکبار زمانی که برای چیزی که به صلاحشان نیست دعا می کنند و هزاران هزار بار رو به سویم می آورند و طلبش می کنند و بار دیگر زمانی که برای چیزی که به صلاحشان است و ما بر آنان فرو می فرستیم ناشکری می کنند و طلب از بین رفتنش را می کنند!!!


حال آنکه برای آنها بهتر است...


فرشته گفت: و آنها نمی دانند آن هنگام که آرزویی می کنند و خداوند همان زمان به آرزو و دعا یشان پاسخ نمی دهد سه حالت دارد:


اول آنکه به صلاحشان نیست...


دوم آنکه می داند در صورت استجابت آن دیری نمی پاید که پشیمان می شوند!


و سوم آنکه دارد بهترین چیز را برای آنها مهیا می کند...


و از زبان فریدون مشیری: دلم می خواست سقف معبد هستی فرو می ریخت پلیدی ها و زشتی ها به زیر خاک می رفتند بهاری جاودان آغوش وا می کرد...


مگو این آرزو خام است مگو روح بشر همواره سرگردان و ناکام است


بیا تا ما فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم


 به شادی گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم...


و باز بنده ای را می بینم که در خلوت خویش دستانش را به راستای قامتش به سوی آسمان کشیده است و به امید اجابت دعایش زی رلب زمزمه می کند:


خداوندا...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/03/19ساعت 23:19  توسط سمیرا  | 

فاطمه.....

خواستم بگویم، که فاطمه دختر محمد است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه همسر علی است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه مادر حسین است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه مادر زینب است.

باز دیدم که فاطمه نیست.

نه، این‌ها همه هست و این همه فاطمه نیست.

«فاطمه، فاطمه است»

 

 

                                                   دکتر شریعتی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/03/13ساعت 12:11  توسط سمیرا  | 

وصیت نامه دکتر علی شریعتی


... به هر حال پس از بر طرف شدن موانع خروج از کشور به قصد حج خود را آماده کرد و به عنوان یک مسلمان وصیت خود را نوشت. زمستان سال 1348« امروز دوشنبه سیزدهم بهمن ماه پس از یک هفته رنج بیهوده و دیدار چهره های بیهوده تر شخصیتهای مدرج، گذرنامه را گرفتم و برای چهارشنبه جا رزرو کردم که گفتند چهار بعد از ظهر در فرودگاه حاضر شوید که هشت بعد از ظهر احتمال پرواز هست (نشانه¬ای از تحمیل مدرنیزم قرن بیستم بر گروهی که به قرن بوق تعلق دارند).

گر چه هنوز تا مرز احتمالات ارضی و سماوی فراوان است اما به حکم ظاهر امور، عازم سفرم و به حکم شرع، در این سفر باید وصیت کنم.

وصیت یک معلم که از هیجده سالگی تا امروز که در سی و پنج سالگی است، جز تعلیم کاری نکرده و جز رنج چیزی نیندوخته است چه خواهد بود؟ جز این که همه قرضهایم را از اشخاص و از بانکها با نهایت سخاوت و بی دریغی، تماما واگذار میکنم به همسرم که از حقوقم (اگر پس از فوت قطع نکردند) و حقوقش و فروش کتاب¬هایم و نوشته¬هایم و آن چه دارم و ندارم بپردازد؛ که چون خود می¬داند، صورت ریزَش ضرورتی ندارد.

همه امیدم به "احسان" است در درجه اول، و به دو دخترم در درجه دوم. و این که این دو را در درجه دوم آوردم، نه به خاطر دختر بودن آن¬ها و امل بودن من است ــ به خاطر آن است که در شرایط کنونی جامعه ما، دختر شانس آدم حسابی شدنش بسیار کم است، که دو راه بیشتر ندارد و به تعبیر درست؛ دو بیراهه:

یکی؛ همچون کلاغ ِ شوم در خانه ماندن و به قار قار کردن¬های زشت و نفرت بار، احمقانه زیستن که یعنی زن نجیب متدین. و یا تمام شخصیت انسانی و ایده¬آل و معنویش در ماتحتش جمع شدن، و تمام ارزش¬های متعالیش در اسافل اعضایش خلاصه شدن و عروسکی برای بازی ابله¬ها و یا کالایی برای کسبه مدرن و خلاصه دستگاهی برای مصرف کالاهای سرمایه¬داری فرنگ شدن که یعنی زن روشنفکر متجدد. و این هر دو یکی است. گرچه دو وجهه متناقض ِ هم، اما وقتی از انسان بودن خارج شود، دیگر چه فرقی دارد که یک جغد باشد یا یک چُغوک ، یک آفتابه شود یا یک کاغذ مستراح؟ مستراح شرقی گردد یا مستراح فرنگی؟ و آنگاه در برابر این تنها دو بیراهه¬ای که پیش پای دختران است سرنوشت دخترانی که از پدر محرومند تا چه حد می¬تواند معجزآسا و زمانه شکن باشد؟ و کودکی تنها، در این تند موج ِ این سیل کثیفی که چنین پر قدرت به سراشیب باتلاق فرو می¬رود تا کجا می¬تواند بر خلاف جریان شنا کند و مسیری دیگر را برگزیند؟

1. به لهجه خراسانی یعنی گنجشک

گر چه امیدوار هستم؛ که گاه در روح¬های خارق¬العاده چنین اعجازی سر زده است. پروین اعتصامی از همین دبیرستان¬های دخترانه بیرون آمده، و مهندس بازرگان از همین دانشگاه¬ها و دکتر سحابی از میان همین فرنگ رفته¬ها و مصدق از میان همین "دوله" ها و "سلطنه" های "صلصال کالفخار من حماء مسنون"، و "اینشتین" از همین نژاد پلید و "شوایتزر" از همین اروپای قسی آدمخوار و "لومومبا" از همین نژاد برده و "مهراوه" پاک از همین نجس¬های هند و پدرم از همین مدرسه¬های آخوند ریزو ... به هر حال "آدم" از لجن و "ابراهیم" از "آزر" بت تراش و "محمد" از خاندان بتخانه دار ، به دل من امید می¬دهند که حساب¬های علمی مغز را نادیده انگارد و به سر نوشت کودکانم در این لجنزار بت پرستی و بت تراشی که همه پرده دار بت خانه می¬پرورد امیدوار باشم.

دوست می¬داشتم که "احسان" متفکر، معنوی، پراحساس، متواضع، مغرور و مستقل بار آید. خیلی می¬ترسم از پوکی و پوچی موج نوی¬ها و ارزان فروشی و حرص و نوکر مآبی این خواجه تاشان نسل جوان معاصر؛ و عقده¬ها و حسد¬ها و باد و بروت¬ها ی بیخودی ِ این روشنفکران سیاسی. که تا نیمه¬های شب منزل رفقا یا پشت میز آبجو فروشی¬ها، از کسانی که به هر حال کاری می¬کنند بد می¬گویند و آنها را با فیدل کاسترو مائوتسه تونگ و چه گوارا می¬سنجند و طبعا محکوم می¬کنند، و پس از هفت هشت ساعت در گوشی¬های انقلابی و کارتند[؟] و عقده گشایی¬های سیاسی با دلی پر از رضایت از خوب تحلیل کردن ِ قضایای اجتماعی که قرن حاضر با آن در گیر است و طرح درستِ مسایل ــ آنچنان که به عقل هیچکس دیگر نمی¬رسد ــ به منزل برمی¬گردند و با حالتی شبیه به چه گوارا و در قالبی شبیه لنین زیر کرسی می¬خوابند.

و نیز می¬ترسم از این فضلای افواه¬الرجالی شود:

از روی مجلات ماهیانه، اگزیستانسیالیست و مارکسیست و غیره شود.

و از روی اخبار خارجی رادیو و روزنامه، مفسر سیاسی،

و از روی فیلم¬های دوبله شده به فارسی، امروزی و اروپایی،

و از روی مقالات و عکس¬های خبری مجلات هفتگی و نیز دیدن توریست¬های فرنگی که از خیابان¬های شهر می¬گذرند، نیهیلیست و هیپی و آنارشیست،

و یا [ از روی] نشخوار حرف¬های بیست سال پیش حوزه¬های کارگری حزب توده، ماتریالیست و سوسیالیست چپ،

و از روی کتاب¬های طرح نو ، "اسلام و ازدواج" ، "اسلام و اجتماع"، "اسلام و جماع"، اسلام و فلان و بهمان ... اسلام شناس،

و از روی مرده ریگ انجمن پرورش افکار بیست ساله، روشنفکر مخالف خرافات،

و از روی کتاب چه می¬دانم، در باب کشور¬های در حال عقب رفتن، متخصص کشور¬های در حال رشد،

و از روی ترجمه های غلط و بی¬معنی از شعر و ادب و موزیک و تئاتر و هنر امروز، صاحبنظر ِ وراج ِ لفاظِ ضد بشرِ هذیان گوی ِ مریض ِ هروئین گرای ِ خنگ، که یعنی: ناقد و شاعر نوپرداز و ...

خلاصه من به او "چه شدن" را تحمیل نمی¬کنم. او آزاد است. او خود باید خود را انتخاب کند. من یک اگزیستانسیالیست هستم. البته اگزیستانسیالیستم ویژه خودم؛ نه تکرار و تقلید و ترجمه. که از این سه تا ی منفور همیشه بیزارم. به همان اندازه که از آن دو تای دیگر؛ تقی زاده و تاریخ، از نصیحت نیز هم، از هیچکس هیچوقت نپذیرفته¬ام. و به هیچکس، هیچوقت نصیحت نکرده¬ام. هر رشته¬ای را بخواهد می¬تواند انتخاب کند. اما در انتخاب آن، ارزش فکری و معنوی باید ملاک انتخاب باشد، نه بازار داشتن و گران خریدنش. من می¬دانستم که به جای کار در فلسفه و جامعه شناسی و تاریخ، اگر آرایش می¬خواندم یا بانکداری و یا گاوداری و حتا جامعه شناسی به درد بخور، آنچنانکه جامعه شناسان نوظهور ما برانند که فلان ده یا موسسه یا پروژه را اتود می¬کنند و تصادفا به همان نتایج علمی می¬رسند که صاحبکار سفارش داده، امروز وصیتنامه¬ام، به جای یک انشاء ادبی، شده بود صورتی مبسوط از سهام و املاک و منازل و مغازه¬ها و شرکت¬ها و دم و دستگاه¬ها که تکلیفش را باید معلوم می¬کردم و مثل حال، به جای اقلام، الفاظ ردیف نمی¬کردم.

اما بیرون از همه حرف¬های دیگر اگر ملاک را لذت جستن تعیین کنیم، مگر لذت اندیشیدن، لذت یک سخن خلاقه، یک شعر هیجان آور، لذت زیبایی¬های احساس و فهم و مگر ارزش برخی کلمه¬ها از لذت موجودی حساب جاری یا لذت فلان قباله محضری کمتر است؟

چه موش آدمیانی که فقط از بازی با سکه در عمر لذت می¬برند! و چه گاوانسان¬هایی که فقط از آخورآباد و زیر سایه درخت چاق می¬شوند. من اگر خودم بودم و خودم، فلسفه می¬خواندم و هنر. تنها این دو است که دنیا برای من دارد. خوراکم فلسفه، و شرابم هنر، و دیگر بس. اما من از آغاز متأهل بودم، ناچار باید برای خانواده¬ام کار می¬کردم و برای زندگی آنها زندگی می¬کردم. ناچار جامعه شناسی مذهبی و جامعه شناسی جامعه مسلمانان که به استطاعت اندکم شاید برای مردمم کاری کرده باشم، برای خانواده گرسنه و تشنه و محتاج و بی کسم، کوزه آبی آورده باشم.

او آزاد است که خود را انتخاب کند و یا مردم را، اما هرگز نه چیز دیگری را، که جز این دو هیچ چیز در این جهان به انتخاب کردن نمی¬ارزد، پلید است، پلید.

فرزندم! تو می¬توانی هر گونه "بودن" را که بخواهی باشی، انتخاب کنی. اما آزادی انتخاب تو در چارچوب حدود انسان بودن محصور است. با هر انتخابی باید انسان بودن نیز همراه باشد و گرنه دیگر از آزادی و انتخاب سخن گفتن بی معنی است، که این کلمات ویژه خداست و انسان و دیگر هیچکس، هیچ چیز.

انسان یعنی چه؟ انسان موجودی است که آگاهی دارد ( به خود و جهان) و می¬آفریند (خود را و جهان را) و تعصب می¬ورزد و می¬پرستد و انتظار می¬کشد و همیشه جویای مطلق است؛ جویای مطلق. این خیلی معنی دارد. رفاه، خوشبختی، موفقیت¬های روزمره زندگی و خیلی چیز¬های دیگر به آن صدمه می¬زند. اگر این صفات را جزء ذات آدمی بدانیم، چه وحشتناک است که می¬بینیم در این زندگی مصرفی و این تمدن رقابت و حرص و برخورداری، همه دارد پایمال می¬شود. انسان در زیر بار سنگین موفقیت¬هایش دارد مسخ می¬شود، علم امروز انسان را دارد به یک حیوان قدرتمند بدل می¬کند. تو هر چه می¬خواهی باشی باش اما ... آدم باش.

2. مقصود او در اینجا از خانواده اجتماع است و مقصود از تأهل، تعهد به مردم.

اگر پیاده هم شده است سفر کن. در ماندن، می¬پوسی. هجرت کلمه بزرگی در تاریخ "شدن" انسان¬ها و تمدن¬ها است. اروپا را ببین. اما وقتی ایران را دیده باشی، وگرنه کور رفته¬ای، کر باز گشته¬ای. افریقا مصراع دوم بیتی است که مصراع اولش اروپا است. در اروپا مثل غالب شرقی¬ها بین رستوران و خانه و کتابخانه محبوس ممان. این مثلث بدی است. این زندان سه گوش همه فرنگ رفته¬های ماست. از آن اکثریتی که وقتی از این زندان روزنه¬ای به بیرون می¬گشایند و پا به درون اروپا می¬گذارند، سر از فاضلاب شهر بیرون می¬آورند حرفی نمی¬زنم که حیف از حرف زدن است. این¬ها غالبا پیرزنان و پیر مردان خارجی دوش و دختران خارجی گز فرنگی را با متن راستین اروپا عوضی گرفته¬اند. چقدر آدم¬هایی را دیده¬ام که بیست سال در فرانسه زندگی کرده¬اند و با یک فرانسوی آشنا نشده¬اند. فلان آمریکایی که به تهران می¬آید و از طرف مموش¬های شمال شهر و خانواده¬های قرتی ِ لوس ِاشرافی ِکثیفِ عنتر ِفرنگی احاطه می¬شود، تا چه حد جو خانواده ایرانی و روح جاده [ساده؟] شرقی و هزاران پیوند نامرئی و ظریف انسانی خاص قوم را لمس کرده¬است؟

اگر به اروپا رفتی اولین کارت این باشد که در خانواده¬ای اتاق بگیری که به خارجی¬ها اتاق اجاره نمی¬دهند. در محله¬ای که خارجی¬ها سکونت ندارند. از این حاشیه مصنوعی ِبیمغز ِآلوده دور باش. با همه چیز درآمیز و با هیچ چیز آمیخته مشو. در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش. "کن مع الناس و لا تکن مع الناس" واقعا سخن پیغمبرانه است.

واقعیت، خوبی، و زیبایی؛ در این دنیا جز این سه، هیچ چیز دیگر به جستجو نمی¬ارزد.. نخستین، با اندیشیدن، علم. دومین، با اخلاق، مذهب. و سومین، با هنر، عشق.

[عشق] می¬تواند تو را از این هر سه محروم کند. یک احساساتی لوس سطحی هذیان گوی خنگ. چیزی شبیه "جواد فاضل"، یا متین¬ترَش؛ "نظام وفا"، یا لطیف تـَرَش؛ "لامارتین"، یا احمق تـَرَش؛ "دشتی"، یا کثیف تـَرَش؛"بلیتیس"! و نیز می¬تواند تو را از زندان تنگ زیستن، به این هر سه دنیای بزرگ پنجره¬ای بگشاید و شاید هم دری ... و من نخستینش را تجربه کرده¬ام و این است که آن را "دوست داشتن" نام کرده¬ام. که هم، همچون علم و بهتر از علم آگاهی می¬بخشد و هم همچون اخلاق، روح را به خوب بودن می¬کشاند و خوب شدن. و هم زیبایی و زیبایی¬ها (که کشف می¬کند،که می¬آفریند) چقدر در این دنیا بهشت¬ها و بهشتی¬ها نهفته است. اما نگاه¬ها و دل¬ها همه دوزخی است. همه برزخی است که نمی¬بیند و نمی¬شناسد. کورند و کرند. چه آوازهای ملکوتی که در سکوت عظیم این زمین هست و نمی¬شنوند. همه جیغ و داد و غرغرو نق نق و قیل و قال و وراجی و چرت و پرت و بافندگی و محاوره.

وای، که چقدر این دنیای خالی و نفرت بار برای فهمیدن و حس کردن سرمایه دار است! لبریز است! چقدر مایه¬های خدایی که در این سرزمین ابلیس نهفته¬است! زندگی کردن وقتی معنی می¬یابد که فن استخراج این معادن

3. با مردم باش و با مردم مباش

ناپیدا را بیاموزی و تو می¬دانی که چقدر این حرف با حرف¬های "ژید" به "ناتانائل"ش شبیه است، با آن متناقض است! تنها نعمتی که برای تو در مسیر این راهی که عمر نام دارد آرزو می¬کنم، تصادف با یکی دو روح فوق¬العاده است، با یکی دو دل بزرگ، با یکی دو فهم عظیم و خوب و زیبا است. چرا نمی¬گویم بیشتر؟ بیشتر نیست. " یکی" بیشترین عدد ممکن است. "دو" را برای وزن کلام آوردم و، نیست. گرچه من به اعجاز حادثه¬ای، این کلام موزون را در واقعیت ِ ناموزون زندگیم، به حقیقت، داشتم."برخوردم" (به هر دو معنی کلمه.

"کویر" را برای لمس کردن روحی که به میراث گرفته¬ام و به میراثت می¬دهم بخوان و آن دستخط پشت عکسم را که در پاسخ خبر تولدت فرستادم برای تنها و تنها "نصیحت" که در زندگی مرتکب شده¬ام حفظ کن( به هر دو معنی کلمه)

اما تو "سوسن" ساده مهربان ِاحساساتی ِزیباشناس ِ منظم ِدقیق و تو "سارا"ی رندِ عمیق ِ عصیانگرِ مستقل. برای شما هیچ توصیه¬ای ندارم. در برابر این تند بادی که بر آینده پیش ساخته شما می¬وزد، کلمات که تنها امکاناتی است که اکنون در اختیار دارم چه کاری می¬توانند کرد؟ اگر بتوانید در این طوفان کاری کنید، تنها به نیروی اعجاز گری است که از اعماق روح شما سر زند، جوش کند و اراده¬ای شود مسلح به آگاهی¬ای مسلط بر همه چیز و نقاد هر چه پیش می¬آورند و دور افکننده هر لقمه¬ای که می¬سازند. چه سخت و چه شکوهمند است که آدمی طباخ غذاهای خویش باشد. مردم همه نشخوار کنندگانند و همه خورندگان آنچه برایشان پخته¬اند. دعوای امروز بر سر این است که لقمه کدام طباخی را بخورند . هیچکس به فکر لقمه ساختن نیست. آنچه می¬خورند غذاهایی است که دیگران هضم کرده¬اند. و چه مهوع!

آن هم کی ها می¬سازند؟! رهبران روشنفکر ِزنان ِامروز ِاجتماع ما! آن¬ها که مدل نوین زن بودن شده¬اند! "هفده دی¬ای ها"! آزادزنان! این تنها صفتی است که آن¬ها موصوفات راستین آنند؛ آزاد از ... عفت کلام اجازه نمی¬دهد. این چادر های سیاه را، نه فرهنگ و تمدن جدید، و نه رشد فکری، و نه شخصیت یافتن واقعی، و نه آشنایی با روح و بینش و مدنیت اروپا، بلکه آجان و قیچی از سر اینان برداشت، بر اندام اینان درید، و آنگاه نتیجه این شد که همان "شاباجی خانم" شد که بود، منتها به جای حنا بستن، گلمو می¬زند و به جای خانه نشستن و غیبت کردن، شب

4. مقصود دکتر احتمالا این کلمات باشد: "پوران عزیزم این عکس را که چند لحظه پس از شنیدن خبر تولد احسان در یک کافه برداشته¬ام به رسم یادگار به تو تقدیم می کنم آثار پیری و "بابا" شدن به همین زودی در چهره ام نمایان است آن را به یادگار نگه دار تا بیست سال دیگر این خط شعر را که از زبان فردوسی به تو می نویسم بخواند و بداند که میراث اجدادی خویش را که جز کتاب و فقر و آزادگی نیست چگونه باید حفظ کند و او نیز جز رنج و علم و شرف در حیات خویش چیزی نیندوزد

چنین گفت مر جفت را نره شیر

که فرزند ما گر نباشد دلیر

ببریم از او مهر و پیوند پاک

پدرش آب دریا و مادرش خاک

1338 پاریس علی شریعتی

آن هم کی ها می¬سازند؟! رهبران روشنفکر ِزنان ِامروز ِاجتماع ما! آن¬ها که مدل نوین زن بودن شده¬اند! "هفده دی¬ای ها"! آزادزنان! این تنها صفتی است که آن¬ها موصوفات راستین آنند؛ آزاد از ... عفت کلام اجازه نمی¬دهد. این چادر های سیاه را، نه فرهنگ و تمدن جدید، و نه رشد فکری، و نه شخصیت یافتن واقعی، و نه آشنایی با روح و بینش و مدنیت اروپا، بلکه آجان و قیچی از سر اینان برداشت، بر اندام اینان درید، و آنگاه نتیجه این شد که همان "شاباجی خانم" شد که بود، منتها به جای حنا بستن، گلمو می¬زند و به جای خانه نشستن و غیبت کردن، شب نشینی می¬کند و پاسور می¬زند. یک "ملا باجی" اگر ناگهان تنبانش را در آورد و یا به زور درآوردند چه تغییراتی در نگاه و احساس و تفکر و شخصیتش رخ خواهد داد؟

اما مسأله به همین سادگی¬ها نیست. "زن روز" آمار داده¬است که از 1956 تا 66 (ده سال) موسسات آرایش و مصرف لوازم آرایش در تهران پانصد برابر شده است. و این تنها منحنی تصاعدی مصرف در دنیا و در تاریخ اقتصاد است و نیز تنها علت غایی همه این تجدد بازی ها و مبارزه با خرافات و آزاد شدن نیمی از اندام اجتماع که تا کنون فلج بود و زندانی بود و از این حرف¬ها ... اما این¬ها باز یک فضیلت را دارایند. یعنی یک امتیاز بر رقبای املشان. .... چه گرفتاری عجیبی در قضاوت میان این دو صفِ متجانس ِمتخاصم پیدا کرده¬ام. هر وقت آن "ملاباجی گشنیز خانم¬ها" را می¬بینم می¬گویم؛ باز هم آن¬ها. و هر وقت آن "جیگی جیگی ننه خانم¬ها" را می¬بینم، می¬گویم باز هم همین¬ها.

و اما تو همسرم. چه سفارشی می¬توانم به تو داشت؟ تو که با از دست دادن من هیچکسی را در زندگی کردن از دست نداده¬ای. نه در زندگی، در زندگی کردن. به خصوص بدان گونه که مرا می¬شناسی و بدان صفات که مرا می¬خوانی. نبودن من خلائی در میان داشتن¬های تو پدید نمی¬آورد. و با این حال که چنان تصویری از روح من در ذهن خود رسم کرده¬ای وفای محکم و دوستی استوار و خدشه ناپذیرت به این چنین منی، نشانه روح پر از صداقت و پاکی و انسانیت توست.

به هر حال اگر در شناختن صفات اخلاقی و خصایل شخصیت انسانی من اشتباه کرده باشی در این اصل هر دو هم عقیده¬ایم که: اگر من هم انسان خوبی بوده¬ام همسر خوبی نبوده¬ام. و من به هر حال آن قدر خوب هستم که بدی¬های خویش را اعتراف کنم و آنقدر قدرت دارم که ضعف¬هایم را کتمان نکنم و در شایستگیم همین بس که خداوند با دادن تو آنچه را به من نداده است جبران کرده است و این است که اکنون در حالی که همچون یک محتضر وصیت می¬کنم ، احساس محتضر ندارم. که با بودن تو، می¬دانم که نبودن ِمن، هیچ کمبودی را در زندگی کودکانم پدید نمی¬آورد و تنها احساسی که دارم همان است که در این شعر توللی آمده¬است که:

برو ای مرد، برو چون سگ آواره بمیر/ که وجود تو به جز لعن خداوند نبود// سایه شوم تو جز سایه ناکامی و یأس/ بر سر همسر و گهواره فرزند نبود

از طرف مالی، تنها یادآوری این است که به حساب خودم آنچه را از پول خود در هنگام زلزله خرج کردم از حساب 2 بانک تعاونی و توزیع برداشت کرده¬ام، و البته دلم از این کار چرکین بود و قصد داشتم در عید امسال که قرضی می¬کنم یا چیزی می¬فروشم، برای پول منزل آن را مجددا باز گردانم و امیدوارم تو این کار را بکنی.

آرزوی دیگرم این بود که یک سهم آب و زمین از "کاهه" بخرم به نام مادرم وقف کنم و درآمدش صرف هزینه تحصیل شاگردان ممتاز مدرسه این ده شود که در سبزوار تحصیلاتشان را تا سیکل یا دیپلم ادامه دهند (ماهی جهارصد و پنجاه تومان برای هر فرد و بنا بر این سالی سه محصل می¬توانند از این بابت درس بخوانند البته با کمک¬های اضافی من و خانواده خودش)

کار سوم این که جمعی از شاگردان آشنایم همه حرف¬ها و درس¬های چهار سال دانشکده را جمع و تدوین کنند و منتشر سازند که بهترین حرف¬های من در لابلای همین درس¬های شفاهی و گفت و شنود¬های متفرقه نهفته است. ... و نیز کنفرانس¬های دانشکاهیم جداگانه، و نوشته¬های ادبیم در سبک کویر، جدا؛ و نوشته¬های پراکنده فکری و تحقیقیم جدا، و آنچه در اروپا نوشته¬ام جمع آوری شود و نگهداری، تا بعد¬ها که انشاءالله چاپ شود. . شعرهایم همه به دقت جمع آوری شود و سوزانده شود که نماند، مگر "قوی سپید" و "غریب راه" و "در کشور" و "شمع زندان" و درس¬های اسلام شناسی، از "سقیفه به بعد"، با "امت و امامت" در ارشاد و کنفرانس¬های مربوط به حضرت علی و علت تشیع ایرانیان و دیالکتیک پیدایش فرق در اسلام و هر چه به این زمینه¬ها می¬آید از جمله "بیعت" در کانون مهندسین و "علی حقیقتی بر گونه اساطیر" و ... همه در یک جلد به نام جلد دوم اسلام شناسی تحت عنوان "امت و امامت" تدوین شود.

اگر مترجمی شایسته پیدا شد متن مصاحبه مرا با "گیوز" به فارسی ترجمه کند. در باره این آثار بخصوص کتاب DESALIENATION DES SOCIETES MUSULMANS مرا و همچنین مقاله SOCIOLOGIE D’INITIATION مرا که با چهار جامعه شناس خارجی تحقیق کرده¬ایم و "اوت زتود" چاپ کرده است. کتاب L’ANGE SOLITAIRE مرا دلم نمی¬خواهد ترجمه کنند. کار گذشته¬ای و رفته¬ای است.

همه التماس¬هایت را از قول من نثار ... عزیزم کن که آنچه را از من جمع کرده و در باره¬ام نوشته از چاپش منصرف شود که خیلی رنج می¬برم.

از دوستانم که در سال¬های اخیر به علت انزوایی که داشتم و خود معلول حالت روحی و فشار طاقت شکن فکری و عصبی بود، از من آزرده شده¬اند، پوزش می¬طلبم.و امیدوارم بدانند که دوری از آن¬ها نبود، گریز به خودم بود و این دو، یکی نیست.

کتاب "کویر" را با اتمام آخرین مقاله و افزودن "داستان خلقت" یا "دردبودن" پس از پاکنویس تمام کنید و منتشر سازید. مقدمه¬اش تنها نوشته عین القضاة است. و در اولین صفحه¬اش این جمله "توماس ولف": "نوشتن برای فراموش کردن است نه برای به یاد آوردن"

در پایان این حرف¬ها بر خلاف همیشه احساس لذت و رضایت می¬کنم که عمرم به خوبی گذشت. هیچوقت ستم نکردم. هیچوقت خیانت نکردم و اگر هم به خاطر این بود که امکانش نبود، باز خود سعادتی است. تنها گناهی که مرتکب شده¬ام، یک بار در زندگیم بود که به اغوای نصیحتگران ِبزرگتر، و به فن کلاهگذاری سر خدا ... ، در هیجده سالگی، اولین پولی که پس از هفت هشت ماه کار، یکجا حقوقم را دادند و پولی که از مقاله نویسی جمع کرده بودم، پنج هزار تومان شد. و چون خرجی نداشتم، گفتند به بیع وشرط بده. من هم از معنی این کثافتکاری بیخبر، خانه کسی را گرو کردم به پنج هزار تومان، و به خودش اجاره دادم ماهی صد تومان. و تا پنج شش ماه، ماهی صد تومان ربح پولم را به این عنوان می¬گرفتم . و بعد فهمیدم که بر خلاف عقیده علما و مصلحین دنیا، این یک کار پلیدی است و قطعش کردم و اصل پولم را هم به هم زدم. اما لکه چرکش هنوز بر زلال قلبم هست و خاطره اش بوی عفونت را از عمق جانم بلند می¬کند و کاش قیامت باشد و آتش و آن شعله¬ها که بسوزاندش و پاکش کند. و گناه دیگرم که به خاطر ثوابی مرتکب شدم و آن مرگ دوستی بود که شاید می¬توانستم مانعش شوم، کاری کنم که رخ ندهد، نکردم. گر چه نمی¬دانستم که به چنین سرنوشتی می¬کشد و نمی¬دانم چه باید می¬کردم. در این کار احساس پلیدی نمی¬کنم. اما ده سال تمام گداخته¬ام و هر روز هم بدتر می¬شود و سخت¬تر. و اگر جرمی بوده است آتش مکافاتش را دیده¬ام و شاید بیش از جرم. و جز این، اگر انجام ندادن خدمتی یا دست نزدن به فداکاری گناه نباشد، دیگر گناهی سراغ ندارم.

و خدا را سپاس می¬گزارم که عمر را به خواندن و نوشتن و گفتن گذراندم که بهترین"شغل" را در زندگی مبارزه برای آزادی مردم و نجات ملتم می¬دانستم و اگر این دست نداد بهترین شغل یک آدم خوب، معلمی است و نویسندگی و من از هیجده سالگی کارم، این هر دو. و عزیزترین و گران¬ترین ثروتی که می¬توان به دست آورد، محبوب بودن و محبتی زاده ایمان، و من تنها اندوخته¬ام این، و نسبت به کارم و شایستگیم، ثروتمند، و جز این، هیچ ندارم. و امیدوارم این میراث را فرزندانم نگاه دارند و این پول را به ربح دهند و ربای آن را بخورند که حلال¬ترین لقمه است.

و حماسه¬ام این که کارم گفتن و نوشتن بود و یک کلمه را در پای خوکان نریختم. یک جمله را برای مصلحتی حرام نکردم و قلمم همیشه میان من و مردم در کار بود و جز دلم یا دماغم کسی را و چیزی را نمی¬شناخت و فخرم این که در برابر هر مقتدر تر از خودم متکبرترین بودم و در برابر هر ضعیف تر از خودم متواضعترین.

و آخرین وصیتم، به نسل جوانی که وابسته آنم. و از آن میان به خصوص روشنفکران، و از این میان بالاخص شاگردانم که هیچوقت جوانان روشنفکر همچون امروز نمی¬توانسته¬اند به سادگی مقامات حساس و موفقیت¬های سنگین به دست آورند اما آنچه را در این معامله از دست می¬دهند بسیار گرانبها تر از آن چیزی است که به دست می¬آورند.

و دیگر این سخن یک لا ادری فرنگی که در ماندن من سخت سهیم بوده¬است که "شرافت مرد همچون بکارت یک زن است. اگر یک بار لکه دار شد دیگر هیچ چیز جبرانش را نمی¬تواند".

و دیگر این که نخستین رسالت ما کشف بزرگ¬ترین مجهول غامضی است که از آن کمترین خبری نداریم و آن "متن مردم" است و پیش از آن که به هر مکتبی بگرویم باید زبانی برای حرف زدن با مردم بیاموزیم و اکنون گنگیم. ما از آغاز پیدایشمان زبان آنها را از یاد برده¬ایم و این بیگانگی، قبرستان همه آرزوهای ما و عبث کننده همه تلاش¬های ماست.

و آخرین سخنم به آن¬ها که به نام روشنفکری، گرایش مذهبی مرا ناشناخته و قالبی می¬کوبیدند، این که:

دین چو منی گزاف و آسان نبود / روشن تر از ایمان من ایمان نبود // در دهر چو من یکی و آن هم کافر! / پس در همه دهر یک مسلمان نبود

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/02/27ساعت 12:19  توسط سمیرا  | 

در زمان تدریس در دانشگاه پرینستون دکتر حسابی تصمیم می گیرند سفره ی هفت سینی برای انیشتین و جمعی از بزرگترین دانشمندان دنیا از جمله "بور"، "فرمی"، "شوریندگر" و "دیراگ" و دیگر استادان دانشگاه بچینند و ایشان را برای سال نو دعوت کنند. آقای دکتر خودشان کارتهای دعوت را طراحی می کنند و حاشیه ی آن را با گل های نیلوفر که زیر ستون های تخت جمشید هست تزئین می کنند و منشا و مفهوم این گلها را هم توضیح می دهند. چون می دانستند وقتی ریشه مشخص شود برای طرف مقابل دلدادگی ایجاد می کند. دکتر می گفت: " برای همه کارت دعوت فرستادم و چون می دانستم انیشتین بدون ویالونش جایی نمی رود تاکید کردم که سازش را هم با خود بیاورد.
 
همه سر وقت آمدند اما انیشتین 20دقیقه دیرتر آمد و گفت چون خواهرم را خیلی دوست دارم خواستم او هم جشن سال نو ایرانیان را ببیند. من فورا یک شمع به شمع های روشن اضافه کردم و برای انیشتین توضیح دادم که ما در آغاز سال نو به تعداد اعضای خانواده شمع روشن می کنیم و این شمع را هم برای خواهر شما اضافه کردم. به هر حال بعد از یک سری صحبت های عمومی انیشتین از من خواست که با دمیدن و خاموش کردن شمع ها جشن را شروع کنم. من در پاسخ او گفتم : ایرانی ها در طول تمدن 10هزار ساله شان حرمت نور و روشنایی را نگه داشته اند و از آن پاسداری کرده اند. برای ما ایرانی ها شمع نماد زندگیست و ما معتقدیم که زندگی در دست خداست و تنها او می تواند این شعله را خاموش کند یا روشن نگه دارد."

آقای دکتر می خواست اتصال به این تمدن را حفظ کند و می گفت بعدها انیشتین به من گفت:   " وقتی برمی گشتیم به خواهرم گفتم حالا می فهمم معنی یک تمدن 10هزارساله چیست. ما برای کریسمس به جنگل می رویم درخت قطع می کنیم و بعد با گلهای مصنوعی آن را زینت می دهیم اما وقتی از جشن سال نو ایرانی ها برمی گردیم همه درختها سبزند و در کنار خیابان گل و سبزه روییده است."

بالاخره آقای دکتر جشن نوروز را با خواندن دعای تحویل سال آغاز می کنند و بعد این دعا را تحلیل و تفسیر می کنند. به گفته ی ایشان همه در آن جلسه از معانی این دعا و معانی ارزشمندی که در تعالیم مذهبی ماست شگفت زده شده بودند. بعد با شیرینی های محلی از مهمانان پذیرایی می کنند و کوک ویلون انیشتین را عوض می کنند و یک آهنگ ایرانی می نوازند. همه از این آوا متعجب می شوند و از آقای دکتر توضیح می خواهند. ایشان می گویند موسیقی ایرانی یک فلسفه، یک طرز تفکر و بیان امید و آرزوست. انیشتین از آقای دکتر می خواهند که قطعه ی دیگری بنوازند. پس از پایان این قطعه که عمدأ بلندتر انتخاب شده بود انیشتین که چشمهایش را بسته بود چشم هایش را باز کرد و گفت" دقیقا من هم همین را برداشت کردم و بعد بلند شد تا سفره هفت سین را ببیند.

آقای دکتر تمام وسایل آزمایشگاه فیزیک را که نام آنها با "س" شروع می شد توی سفره چیده بود و یک تکه چمن هم از باغبان دانشگاه پرینستون گرفته بود. بعد توضیح می دهد که این در واقع هفت چین یعنی 7 انتخاب بوده است. تنها سبزه با "س" شروع می شود به نشانه ی رویش. ماهی با "م" به نشانه ی جنبش، آینه با "آ" به نشانه ی یکرنگی، شمع با "ش" به نشانه ی فروغ زندگی و ... همه متعجب می شوند و انیشتین می گوید آداب و سنن شما چه چیزهایی را از دوستی، احترام و حقوق بشر و حفظ محیط زیست به شما یاد می دهد. آن هم در زمانی که دنیا هنوز این حرفها را نمی زد و نخبگانی مثل انیشتین، بور، فرمی و دیراک این مفاهیم عمیق را درک می کردند.

  بعد یک کاسه آب روی میز گذاشته بودند و یک نارنج داخل آب قرار داده بودند. آقای دکتر برای مهمانان توضیح می دهند که این کاسه 10هزارسال قدمت دارد. آب نشانه ی فضاست و نارنج نشانه ی کره ی زمین است و این بیانگر تعلیق کره زمین در فضاست. انیشتین رنگش می پرد عقب عقب می رود و روی صندلی می افتد و حالش بد می شود. از او می پرسند که چه اتفاقی افتاده؟ می گوید : "ما در مملکت خودمان 200 سال پیش دانشمندی داشتیم که وقتی این حرف را زد کلیسا او را به مرگ محکوم کرد اما شما از 10هزار سال پیش این مطلب را به زیبایی به فرزندانتان آموزش می دهید. علم شما کجا و علم ما کجا؟!"

خیلی جالب است که آدم به بهانه ی نوروز، فرهنگ و اعتبار ملی خودش را به جهانیان معرفی کند....

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/01/03ساعت 22:5  توسط سمیرا  | 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/12/28ساعت 11:56  توسط سمیرا  | 

قصه ی برگ و درخت تنها

 

 آخرای فصل پاییز ، یه درخت پیر و تنها

تنها برگی روی شاخه ش مونده بود میون برگا


یه شبی درخت به برگ گفت:کاش بمونی در کنارم


آخه من میون برگا فقط تنها تو رو دارم


وقتی برگ درختو می دید داره از غصه میمیره


به خدا راز و نیاز کرد اونو از درخت نگیره


با دلی خرد و شکسته گفت نذار از اون جداشم


ای خدا کاری بکن که، تا بهار همین جا باشم


برگ تو خلوت شبونه از دلش با خدا می گفت


غافل از این که یه گوشه باد همه حرفاشو میشنفت


باد اومد با خنده ای گفت:آخه این حرفا کدومه؟


با هجوم من رو شاخه عمر هر دو تون تمومه


یه دفه باد خیلی خشمگین با یه قدرتی فراوون


سیلی زد به برگ و شاخه تا بگیره از درخت جون


ولی برگ مثل یه کوهی به درخت چسبید و چسبید


تا که باد رفت پیش بارون بارونم قصه رو فهمید


بارون گفت با رعد و برقم می سوزونمش تا ریشه


تا که آثاری نمونه دیگه از درخت و بیشه


ولی بارونم مثل باد توی این بازی شکست خورد


به جایی رسید که بارون آرزو می کرد که میمرد


برگ نیفتاد و نیفتاد آخه این خواست خدا بود


هر کی زندگیشو باخته دلش از خدا جدا بود...  

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/12/23ساعت 9:0  توسط سمیرا  | 

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آواره ی صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/11/28ساعت 14:37  توسط سمیرا  | 

ارسطو یا پرستو؟!

 

یادداشتی از شهید از احمدرضا احدی

رتبه ی اول کنکور پزشکی سال ۶۴ ساعتی قبل از شهادت

چه کسی می داند جنگ چیست؟

چه کسی می داند فرود  یک خمپاره قلب چند نفر را می درد؟

چه کسی می داند جنگ یعنی سوختن، یعنی آتش، یعنی گریز به هر جا، به هرجا که اینجا نباشد، یعنی اضطراب که کودکم کجاست؟ جوانم چه می کند؟ دخترم چه شد؟

به راستی ما کجای این سوال ها و جواب ها قرار گرفته ایم؟

کدام دختر دانشجویی که حتی حوصله ندارد عکس های جنگ را ببیند و اخبار آن را بشنود، از قصه دختران معصوم سوسنگرد با خبر است؟

آن مظاهر شرم و حیا را چه کسی یاد می کند که بی شرمان دامنشان را آلوده کردند و زنده زنده به رسم اجدادشان به گور سپردند.

کدام پسر دانشجویی می داند هویزه کجاست؟

چه کسی در هویزه جنگیده؟ کشته شده و در آنجا دفن گردیده؟

چه کسی است که معنی این جمله را درک کند:

نبرد تن و تانک؟!

اصلا چه کسی می داند تانک چیست؟

چگونه سر صد و بیست دانشجوی مبارز و مظلوم زیر شنی های تانک له می شود؟

آیا می توانید این مسئله را حل کنید؟

گلوله ای با سرعت اولیه خود از فاصله هزار متری شلیک می شود و در مبدا به حلقومی اصابت نموده و آن را سوراخ کرده و گذر کرده،حالا معلوم نمایید سر کجا افتاده؟

کدام گریبان پاره می شود؟

کدام کودک در انزوا و خلوت اشک می ریزد؟

و کدام کدام...؟

توانستید؟

اگر نمی توانید، این مسئله را با کمی دقت بیشتر حل کنید؛

هواپیمایی با یک و نیم برابر سرعت صوت از ارتفاع ده متری  سطح زمین، ماشین لندکروزی را که با سرعت در جاده  مهران- دهلران حرکت می نماید، مورد اصابت موشک قرار می دهد اگر از مقاومت هوا صرف نظر شود معلوم کنید          

کدام تن می سوزد؟

کدام سر می پرد؟

چگونه باید اجساد را از درون این آهن پاره له شده بیرون کشید؟

چگونه باید آنها را غسل داد؟

چگونه بخندیم و نگاه آن عزیزان را فراموش کنیم؟

چگونه می توانیم در شهرمان بمانیم و فقط درس بخوانیم؟

چگونه می توانیم درها را به روی خود ببندیم و چون موش در انبار کلمات کهنه کتاب لانه بگیریم؟

کدام مسئله را حل میکنی؟

برای کدام امتحان درس می خوانی؟

به چه امید نفس می کشی؟ کیف و کلاسورت را از چه پر می کنی؟

از خیال، کتاب، لقب شاخ دکتر یا از آدامسی که هر روز مادرت در کیفت می  گذارد؟

کدام اضطراب جانت را می خورد؟

دیر رسیدن به اتوبوس؟دیر رسیدن سر کلاس؟ نمره گرفتن؟

دلت را به چه چیز بسته ای؟ به مدرک، ماشین؟

به قبول شدن در حوزه فوق دکترا؟؟؟؟

صفایی ندارد ارسطو شدن خوشا پر کشیدن، پرستو شدن....

آی پسرک دانشجو، به تو چه مربوط است که خانواده ای در همسایگی تو داغدار شده است ؟جوانی به خاک افتاده است؟

آی دخترک دانشجو، به تو چه مربوط است که دختران سوسنگرد را به اشک نشانده اند؟ و آنان را زنده به گور کردند؟

هیچ می دانستی؟ حتما نه!!!!!....

هیچ آیا آنجا که کارون و دجله و فرات به هم گره می خورد، به دنبال آب گشته ای تا اندکی زبان خشکیده کودکی را تر کنی؟و آنگاه که قطره ای نم یافتی، با امیدهای فراوان به بالین آن کودک رفتی تا سیرابش کنی اما دیدی که کودک دیگر آب نمی خورد......

اما تو اگر قاسم نیستی، اگر علی اکبر نیستی، اگر جعفر و عبدالله نیستی،

لااقل حرمله مباش؛

که خدا هدیه حسین را پذیرفت و خون علی اکبر و علی اصغر را به زمین پس نداد.

من نمی دانم که فردای قیامت این خون با حرمله چه خواهد کرد.

پس بیایید حرمله نباشیم....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/11/14ساعت 13:23  توسط سمیرا  | 

آرزو های ویکتور هوگو

اول از همه برايت آرزومندم که عاشق شوي،
و اگر هستي، کسي هم به تو عشق بورزد،
و اگر اينگونه نيست، تنهائيت کوتاه باشد،
و پس از تنهائيت، نفرت از کسي نيابي.
آرزومندم که اينگونه پيش نيايد، اما اگر پيش آمد،
بداني چگونه به دور از نااميدي زندگي کني.

برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي،
از جمله دوستان بد و ناپايدار،
برخي نادوست، و برخي دوستدار
که دستکم يکي در ميانشان
بي ترديد مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگي بدين گونه است،
برايت آرزومندم که دشمن نيز داشته باشي،
نه کم و نه زياد، درست به اندازه،
تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم يکي از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زياده به خودت غرّه نشوي.

و نيز آرزومندم مفيدِ فايده باشي
نه خيلي غيرضروري،
تا در لحظات سخت
وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است
همين مفيد بودن کافي باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.

همچنين، برايت آرزومندم صبور باشي
نه با کساني که اشتباهات کوچک ميکنند
چون اين کارِ ساده اي است،
بلکه با کساني که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير ميکنند
و با کاربردِ درست صبوريات براي ديگران نمونه شوي.

و اميدوام اگر جوان هستي
خيلي به تعجيل، رسيده نشوي
و اگر رسيده اي، به جوان نمائي اصرار نورزي
و اگر پيري، تسليم نااميدي نشوي
چرا که هر سنّي خوشي و ناخوشي خودش را دارد
و لازم است بگذاريم در ما جريان يابند.

اميدوارم سگي را نوازش کني
به پرنده اي دانه بدهي، و به آواز يک سَهره گوش کني
وقتي که آواي سحرگاهيش را سر مي دهد.
چرا که به اين طريق
احساس زيبائي خواهي يافت، به رايگان.

اميدوارم که دانه اي هم بر خاک بفشاني
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئيدنش همراه شوي
تا دريابي چقدر زندگي در يک درخت وجود دارد.

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشي
زيرا در عمل به آن نيازمندي
و براي اينکه سالي يک بار
پولت را جلو رويت بگذاري و بگوئي: «اين مالِ من است»
فقط براي اينکه روشن کني کدامتان اربابِ ديگري است!

و در پايان، اگر مرد باشي، آرزومندم زن خوبي داشته باشي
و اگر زني، شوهر خوبي داشته باشي
که اگر فردا خسته باشيد، يا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانيد تا از نو بياغازيد...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/11/09ساعت 21:40  توسط سمیرا  | 

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی


اگر سفر نکنی،


اگر کتابی نخوانی،


اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،


اگر از خودت قدردانی نکنی.


*


به آرامی آغاز به مردن می‌کنی


زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،


وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.


*


به آرامی آغاز به مردن می‌کنی


اگر برده‏ی عادات خود شوی،


اگر همیشه از یک راه تکراری بروی …


اگر روزمرّگی را تغییر ندهی


اگر رنگ‏های متفاوت به تن نکنی،


یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.


*


تو به آرامی آغاز به مردن می‏کنی


اگر از شور و حرارت،


از احساسات سرکش،


و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،


و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،


دوری کنی . .. .،


*


تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی


اگر هنگامی که با شغلت،‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،


اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،


اگر ورای رویاها نروی،


اگر به خودت اجازه ندهی


که حداقل یک بار در تمام زندگی‏ات


ورای مصلحت‌اندیشی بروی . . .


*


امروز زندگی را آغاز کن!


امروز مخاطره کن!


*


امروز کاری کن!


نگذار که به آرامی بمیری!


شادی را فراموش نکن ….



پابلو نرودا ترجمه احمد شاملو
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/10/22ساعت 15:0  توسط سمیرا  | 

شاعر کنار دفترش افتاد از نفس....

با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد
در خود تمام مرثيه ها را مرور کرد
ذهنش ز روضه ها ي مجسم عبور کرد
شاعر بساط سينه زدن را که جور کرد
احساس کرد از همه عالم جدا شده است
در بيت هاش مجلس ماتم به پا شده است
در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت
وقتي که ميز و دفتر و خودکار دم گرفت
وقتش رسيده بود به دستش قلم گرفت
مثل هميشه رخصتي از محتشم گرفت
باز اين چه شورش است که در جان واژه ها ست
شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست
بي اختيار شد قلمش را رها گذاشت
دستي زغيب قافيه را کربلا گذاشت
يک بيت بعد ، واژه ي لب تشنه را گذاشت
تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت
حس کرد پا به پاش جهان گريه مي کند
دارد غروب فرشچيان گريه مي کند
با اين زبان چگونه بگويم چه ها کشيد
بر روي خاک و خون بدني را رها کشيد
او را چنان فناي خدا بي ريا کشيد
حتي براش جاي کفن بوريا کشيد
در خون کشيد قافيه ها را ، حروف را
از بس که گريه کرد تمام لهوف را
اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت
بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت
اين بند را جداي همه روي نيزه ساخت
"خورشيد سر بريده غروبي نمي شناخت
بر اوج نيزه گرم طلوعي دوباره بود"
اوکهکشان روشن هفده ستاره بود

خون جاي واژه بر لبش آورد و بعد از آن ...
پيشاني اش پر از عرق سرد و بعد از آن ...
خود را ميان معرکه حس کرد و بعد از آن ...
شاعر بريد و تاب نياورد و بعد از آن ...
در خلسه اي عميق خودش بود و هيچ‌کس
شاعر کنار دفترش افتاد از نفس...

حمید رضا برقعی

التماس دعا.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/10/10ساعت 10:50  توسط سمیرا  | 

با تو همه رنگ های این سرزمین را آشنا می بینم

با تو همه رنگ های این سرزمین مرا نوازش می کنند

با تو آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند

با تو کوه ها حامیان وفادار من اند

با تو زمین گهواره ای است  که مرا در آغوش خود می خواباند

ابر حریری است که بر گهواره من کشیده اند

و طناب گهواره ام را مادرم ، که در پس این کوه ها همسایه ماست در دست خویش دارد.

با تو دریا با من مهربانی می کند

با تو سپیده ی هر صبح بر گونه ام بوسه میزند

با تو نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می کند

با تو من با بهار می رویم

با تو من در عطر یاس ها پخش میشوم

با تو من در شیره هر نبات می جوشم

با تو من در هر شکوفه می شکفم

با تو من در طلوع لبخند می زنم،در هر تندر فریاد شوق میکشم، در حلقوم مرغان عاشق می خوانم،در غلغل چشمه ها می خندم، در نای جویباران زمزمه می کنم.

با تو من در روح طبیعت پنهانم.

با تو من بودن را، زندگی را، شوق را، عشق را،زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را می نوشم.

با تو من، در خلوت این صحرا، در غربت این سرزمین، در سکوت این آسمان، در تنهایی این بی کسی، غرقه فریاد و خروش و جمعیتم،درختان برادران منند و پرندگان خواهران من اند و گل ها کودکان من اند و اندام هر صخره مردی از خویشان من است و نسیم ها قاصدان بشارت گوی من اند و«بوی باران، بوی پونه، بوی خاک، شاخه های شسته ، باران خورده، پاک» همه خوش ترین یادهای من ، شیرین یادگار های من اند.

                                        ******

بی تو من رنگ های این سرزمین را بیگانه می بینم

بی تو رنگ های این سرزمین مرا می آزارند

بی تو آهوان این صحرا گرگان هار من اند

بی تو کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته اند

بی تو زمین قبرستان پلید و غبارآلودی است که مرا در خود به کینه می فشرد.

ابر کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده اند.

و طناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم افکنده اند و سرش در چنگ خلیفه ای است که در پس این کوه ها شب و روز در کمین من است.

بی تو دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد

بی تو پرندگان این سرزمین، سایه های وحشت اند و ابابیل بلایند.

بی تو سپیده دم هر صبح  لبخند نفرت بار هر جنازه ای است.

بی تو نسیم هر لحظه رنج های خفته را در سرم بیدار می کند.

بی تو من با بهار می میرم.

بی تو من در عطر یاس ها می گریم.

بی تو من در شیره هر نبات رنج «هنوز بودن » و جراحت روزهایی که همچنان زنده خواهم ماند  را لمس می کنم

بی تو من با هر برگ پاییزی می افتم.

بی تو من در چنگ طبیعت تنها می خشکم.

بی تو من زندگی را، شوق را، بودن را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را از یاد می برم.

بی تو من در خلوت این صحرا، در غربت این سرزمین، در سکوت این آسمان،در تنهایی این بی کسی، نگهبان سکوتم، حاجب درگه نومیدی، راهب معبد خاموشی، سالک راه فراموشی ها، باغ  پژمرده پامال زمستانم.

درختان هر کدام قامت دشنامی،پرندگان هرکدام سایه نفرینی،گل ها هرکدام خاطره رنجی، شبح هر صخره، ابلیسی، دیوی، غولی، گنگ و پرکینه فروخفته،کمین کرده مرا بر سر راه! باران زمزمه گریه در دل من، بوی پونه، پیک و پیغامی نه برای دل من،بوی خاک، دعوتی برای خفتن من، شاخه ها غبار گرفته، باد خزانی خورده،پوک، همه تلخ ترین یادهای من ، تلخ ترین یادگار های من....

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/09/11ساعت 14:59  توسط سمیرا  | 

گاهی وقتا....

گاهی وقتا،

توی زندگی آدما لحظه ای متولد میشه که

روح اونا رو وسیع تر از آسمون و رقیق تر از بارون می کنه.

مثل وقتی که یک نفرو خیلی دوست دارن.

مثل وقتی که دلشون خیلی براش تنگ میشه.

این جور موقعا،

آدما حاضرن همه هستیشونو بدن تا

بتونن درست راس همون لحظه  دلتنگی اون فرد رو ببینن.!

*

گاهی وقتا،

آدما خیلی از هم فاصله دارن،

چیزی حدود هزار سال نوری!

این جور موقعا،

حاضرن همه هستی شونو بدن  تا

برای یک لحظه نزدیک هم باشن،

بتونن طعم صدای همدیگه رو مزه مزه کنن،

لهجه  نگاه همدیگه رو با تموم وجود حس کنن

و.....

**

گاهی وقتا

آدما می تونن بعد قرن ها،

برای چند لحظه،

دوست داشتنی ترین فرد زندگی شون رو ببینن.

این جور موقعا،

حاضرن همه هستی شونو بدن تا

زمان برای همیشه متوقف بشه!

***

می خوام فقط یه چیزیو بدونین،

فقط یه چیزو:

تمام گاهی وقتای زندگی آدما،

همیشه های زندگی منه!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/08/21ساعت 11:14  توسط سمیرا  | 

عشقبازی به همین آسانی است...

عشقبازی به همین آسانی است....

که گلی با چشمیَ

بلبلی با گوشی

رنگ زیبای خزان با روحی

نیش زنبور عسل با نوشی

کار همواره باران با دشت

برف با قله کوه

باد با شاخه و برگ

ابر عابر با ماه

چشمه ای با آهو، برکه ای با مهتاب

و نسیمی  با زلف

دو کبوتر با هم

و شب و روز و طبیعت با ما

عشقبازی به همین آسانی است...

شاعری با کلماتی شیرین

دست آرام و نوازش بخش بر روی سری

پرسشی از اشکی

و چراغ شب یلدای کسی با شمعی

و دل آرام و تسلا

و مسیحای کسی  یا جمعی

عشقبازی به همین آسانی است....

که دلی را بخری

بفروشی مهری

شادمانی را حراج کنی

رنج ها را تخفیف دهی

مهربانی را ارزانی عالم بکنی

و بپیچی همه را لای حریر احساس

گره عشق به آنها بزنی

مشتری هایت را با خود ببری تا لبخند

عشقبازی به همین آسانی است.....

هر که با پیش سلامی در اول صبح

هر که با پوزش و پیغامی با رهگذری

هرکه با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی

نمک خنده بر چهره در لحظه کار

عرضه سالم کالای ارزان به همه

لقمه نان گوارایی از راه حلال

و خداحافظی شادی در آخر روز

و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا

و رکوعی و سجودی با نیت شکر

عشقبازی به همین آسانی است.........

مجتبی کاشانی

سلام.

از همه دوستانی که تو این مدتی که نبودم منو فراموش نکردن ممنون.دلم برا وبلاگ و دوستای وبلاگیم تنگ شده بود.علت نبودنم اینکه امسال دانشگاه قبول شدم و چونکه توی شهر خودمون نیست و هنوز به کافی نت دانشگاه آشنایی ندارم  نتونستم پست بذارم.از همه دوستای گلم معذرت می خوام که بی خبر رفتم. سعی می کنم دیگه حد اقل هفته ای ۱ بار بیام پست بذارم.شما هم منو تنها نذارین.ممنون.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/23ساعت 20:30  توسط سمیرا  | 

عقل و دل

روز قیامت بود .همه فرشتگان در بارگاه خدای بزرگ حاضر شده بودند. روزی پر ابهت. صفوف فرشتگان ، دفتر اعمال و درجه ی بزرگان! هر کس به پیش می آید ودر حضور عدل الهی ، ارزش وقدر خود را می نمایاند .... وبه فراخور شأن و ارزش خود در جایی نزدیک یا دور مستقر می شد.... همه اشیا ، نباتات ، حیوانات ، انسان ها و عقول مجرده به پیش می آمدند و ارزش خود را عرضه می کردند.

مورچه آمد از پشتکار خود گفت و در جایی نشست. پرنده آمد از زیبایی خود گفت از نغمه های دلنشین خود سرود و در جایی مستقر شد . سگ آمد واز وفای خود گفت و گربه آمد از هوش و منش خود گفت. غزال آمد از زیبایی پوست و چشم خود گفت. خروس آمد از زیبایی تاج و یال و کوپال خود گفت . طاووس آمد از زیبایی پرهای خود گفت .... هر کس در شأن خود گفت ودر مکانی مستقر شد.

گل آمد از زیبایی وبوی مست کننده خود شمه ای گفت .درخت آمد از سایه خود ومیوه های خود گفت. گندم آمد از خدمت بزرگ خود به بشریت گفت .. هر کس شأن خود بگفت ودر جای خود نشست . انسان ها آمدند، آدم آمد، حوا آمد و از گذشته های دور و دراز قصه ها گفتند. لذت اولیه را بر شمردند وبه خطای اولیه اعتراف کردند، خدای را سجده نمودند و در جای خود قرار گرفتند . آدم های دیگر آمدند ، نوح آمد واز داستان عجیب خود گفت ، از ایمان اراده ، استقامت ، مبارزه با ظلم وفساد وتاریخ افسانه ای خود گفت . ابراهیم آمد از یادگاری های دوره خود سخن گفت چگونه به بتکده شد وبت ها را شکست ،چگونه به زندان افتاد و چطور به درون آتش فرو افتاد و چطور آتش بر او گلستان شد.موسی آمد ، داستان هجرت و فرار خود را نقل کرد  و از بی وفایی قوم خود و رنج ها و درد های خود سخن راند.عیسی مسیح آمد، از عشق و محبت سخن گفت، از قربان شدن خویش یاد کرد.محمد(ص) آمد، از رسالت بزرگ خود برای بشریت سخن راند.علی(ع) آمد، همه آمدند و گفتند و در جای خود نشستند.

فرشتگان آمدند، هریک از عبادات  و تقرب خود سخن گفتند و در جای خود نشستند.چه دنیایی بود و چه غوغایی، چه هیجانی، چه نظمی، چه قانونی و چه وسعتی.

آن گاه عقل آمد،از درخشش آن چشم ها خیره شد، از ابهت آن مغزها به خضوع در آمدند.پدیده عقل،تمام مصانع آن از علم و صنعت و تمام احتیاجات بشری و دانش و غیره او را سجده کردند، عقل همچون خورشید تابان،در وسط عالم  بر کرسی اعلایی فرو نشست.

مدتی گذشت، سکوت بر همه جا مستولی شد، نسیم ملایمی از رایحه بهشتی وزیدن گرفت، ترانه ای دلنشین فضا را پر کرد و همه موجودات به زبان خود خدای را تسبیح کردند.

باز هم مدتی گذشت، ندایی از جانب خدای، عالی ترین پدیده خلقت را بشارت داد، همه ساکت شدند، ولوله ای افتاد، نوری از جانب خدای تجلی کرد و دل همچون فرستاده خاص خدای بر زمین نازل شد.همه او را سجده کردند جز عقل که ادعای برتری نمود!

عقل از برتری خود سخن گفت.روزگاری  را برشمرد که انسان ها چون حیوانات در جنگل ها، کوه ها و غارها زندگی می کردند و او آتش را به بشر یاد داد.چرخ را برای نقل اشیای سنگین در اختیار بشر گذاشت، آهن را کشف کرد، وسایل زندگی را مهیا نمود، آسمان ها را تسخیر کرد، تا به اعماق دریاها فرو رفت.از گذشته های دور خبر داد و آینده های مبهم را پیش بینی کرد و خلاصه انسان را بر طبیعت برتری بخشید.عقل گفت که میلیون ها پدیده و اثر از خود به جای گذاشته است و در این کورد چه کسی می تواند با او برابری کند؟

یک باره رعد و برق شد، زمین وآسمان به لرزه درآمدند، ندایی از جانب خدا نازل شد و به عقل نهیب زد که ساکت شو و گفتکه تمام خلقت را فقط به خاطر او خلق کردم.اگر دل را از جهان بگیرم، زندگی و حیات خاموش می شود، اگر عشق را از جهان بردارم، تمام ذرات  وجود متلاشی می گردد.اگر دل و عشق نبود، بشر چگونه زیبایی را حس میکرد؟ چگونه عظمت آسمان ها را درک می نمود؟

چگونه راز و نیاز ستارگان را در دل شب می شنید؟ چگونه به ورای خلقت پی می برد و خالق کل را درمیافت؟

همه در جای خود قرار گرفتند و عقل شرمنده بر کرسی خود نشست و دل چون چتری از نور، بر سر تمام موجودات عالم خلقت، به نام اولین تجلی خدای بزرگ قرار گرفت.

از آن پس دل فقط مامن خدای بزرگ شد و عشق یعنی پدیده آن، هدف حیات گردید.دل تنها نردبانی است که آدمی را به آسمان ها می رساند و تنها وسیله ایست که خدای را درمیابد.ستاره افتخاری است که بر فرق خلقت می درخشد.

خورشید تابانی است که ظلمتکده جهان را روشن می کند و آدمی را به خدا می رساند.

دل، روح و عصاره حیات است که بدون آن زندگی مفهوم ندارد .

عشق، غایت آرزوی انسان است.

بقیه زندگی فقط محملی برای تجلی عشق است.

خدا بود و دیگر هیچ نبود-دکتر چمران

+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/03ساعت 10:9  توسط سمیرا  | 

صدای پای عید می آید . دل بر سر دو راهی ِآمدن عید رمضان و رفتن ماه مبارک رمضان بلا تکلیف

است ... نمی داند از آمدن آن شاد باشد یا از رفتن این محزون ؟ عید فطر پاک ترین و عیدترین عیدهاست

چرا که پاداش ِیک ماه عبادت و شست و شوی جان درنهر پاک رمضان است.

 عید فطر، عید پایان یافتن رمضان نیست . عید برآمدن انسانی نو از خاکسترهای خویشتن خویش

است، چونان ققنوس که ازخاکستر خویش دوباره متولد می شود. رمضان کوره ایی است که هستی

انسان را می سوزاند و آدمی نو ؛با جانی تازه از آن سر بر می آورد . عیدفطر ؛ شادی برای رفتن رمضان

نیست بلکه برای آمدن روز نو ، روزی نو و انسانی نو است . بناست که رمضان با سحرها و افطارهایش ،

با شبهای قدر و مناجاتهایش از ما آدمی دیگر بسازد . اگر درعید فطر در نیابیم که از نو متولد شده ایم، ا

گر تازگی را درروح خود احساس نکنیم، عید فطر ؛ عید ما نیست .

 

 پ . ن 1 : استشمام عطر خوش بوی عید فطر از پنجره ملکوتی رمضان گوارای وجود پاکتان...........

 و صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت......

 پ . ن 2 : وقتی یادم میاد خیلی ها بودن که پارسال آخرین ماه رمضونشون رو تجربه کردن، دلم میگیره.....آخه شاید این بار نوبت من باشه که آخرین مهمونی ماه رمضون رو تجربه کنم..........

 پ . ن 3 : و چقدر سخت است که این عزیزترین عید را بدون آن عزیزترین غایب از نظر بگذرانیم.....                 


                                             اللهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/29ساعت 14:7  توسط سمیرا  | 

خداوندا!

به سان آزادی ای که در من قرار دادی، برای همه، به جای تمامی شب های سرد و بی روح، گرم ترین چیز را می خواهم،عشق را و می خواهم باوری به دست آورند که کوهی را برای معشوق جا به جا کنند.

و همربانی که دوست بدارند و دوست داشته باشند.

ایمانی که اگر تمامی سختی های عالم بر آنها نازل شود؛ فریاد زنند : شکرت خدا...

دلم می خواهد لذت های نامحدود و وصف ناپذیر را بچشند.بدانند که آزاد به دنیا آمده اند و از دنیا می روند.اگر قرار است که یک بار زندگی کنند، آزادانه زندگی کنند.با معنای امید زندگی کنند و بدانند که آنها سزاوار همه خوبی هایی هستند که زندگی به آنها عطا میکند.

بدانند زمان به همان زودی که به این جا رسید به آخر می رسد و از خود بپرسند که آیا زندگی پر از شادی و لذت ها و دغدغه هایی گذرا بهتر است یا زندگی پر از معنای هستی و وجود مقدس خدا که شادی و موفقیت را در واژه نمی بیند، بلکه معنایی می داند بیکران، که از آن روحی پر از احساس و آزاد می سازد.

بدانند شکوه کردن به رنج بهتر است یا درک معنای رنج و فهم اینکه چرا رنج در زندگی زیادتر است؟؟!!!

اما با تمام وجودشان بدانند قدرت اراده انسان می تواند کوه ها را جا به جا کند .پس به جای شکوه بخواهند که آنها را تغییر دهند...و گاهی به جای تلخی می توانند یک سیب گاز بزنند.

بدانند همه زمین سرایشان است و همه آدم ها خواهران و برادرانشان.به همه عشق بورزند چون عاشقانه به دنیا آمده اند.چون ذات پروردگارشان عشق است.

آرزو می کنم قدر ثانیه هایی که نفس می کشند و می توانند به آوایی زیبا گوش فرا دهند بدانند.

می توانند ثانیه هایی را به دیدن زیبایی ها،دوست داشتنی ها و یک گل که دارای تمام احساسات و عواطف بشر هست سپری کنند و لذت ببرند .

یادتان باشد خدا هست ، باورش کنید، احساسش کنید.آنوقت می بینید که انسان نیازی به هیچ چیز ندارد زیرا بی نهایت(خدا) با اوست.

پس همین حالا به خاطر داده ها و نداده ها شکرش گوییم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/17ساعت 15:18  توسط سمیرا  |